پاك کن هایی ز پاکی داشتیم،
یک تراش سرخ لاکی داشتیم،
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت،
دوشمان از حلقه هایش درد داشت،
... گرمی دستانمان از آه بود ،
برگ دفترهایمان از کاه بود،
تا درون نیمکت جا میشدیم ،
ما پراز تصمیم کبری میشدیم ،
با وجود سوز و سرمای شدید ،
ریزعلی پیراهنش را میدرید،
کاش میشد باز کوچک میشدیم ،
لااقل یک روز کودک میشدیم
برچسب: یادش بخیر,یادش بخیر به انگلیسی,یادش بخیر عاشقانه,یادش بخیر بچه که بودیم,یادش بخیر اون وختا,یادش بخیر خان باباجون,یادش بخیر بچگیا,یادش بخیر اون وقتا,یادش بخیر دوران مدرسه,یادش بخیر کودکی,
نویسنده: آروین اسماعیلی